ازپيامبران بزرگ خداوند بود ودرسرزمين يمن زندگي مي كرد اوداراي مال وثروتي فراوان ، بودو گله هاي گاوو گوسفند واسب وچرا گاههاي بسيار وباغها وگندمزارهاي پهناورداشت ولي باوجوداين ثروتها ، مانند مردم فقير زندگي مي كرد. . هميشه قبل از خوردن غذا، گرسنه راسير مي كرد وسپس غذا مي خورد ، او پيوسته مشغول شكروتسبيح خداوندبودبراي لحظه اي ،
از ياداو غافل نمي شد وبه دليل همين بندگي او ، تصميم خداوند برآن شد تابا بلا ها وسختيها
مختلف او را موردآزمايش قرار دهد ونهايت اطاعت وبندگي اورا براي انسانها وفرشتگان ،به نمايش بگذارد .
***
يك روز سيلي عظيم ، درچرا گاههاي ايّوب به راه افتاد وتمام گوسفندان وگاو هاي اوراهلاك
كرد. چوپانانش باعجله خودرا به او ، كه در محراب مشغول عبادت بود رساندند وخبر از بين
رفتن گوسفندان وگاوهارا به اودادند . ولي ايوب با خونسردي وبدون اينكه ازعبادت دست بكشد ،
جواب داد : ( اينها امانتهايي بودكه خداوند دراختيارمن گذاشته بود واكنون از من باز پس گرفته
است ومابايد شكر گزاراوباشيم وسپاس نعمتهاي بي شماري راكه هنوز ، در اختيار داريم ، به جاي
آوريم ) . فرداي آن روز، مرض سختي دربين اسب هاي ايوب افتاد وكمتر از دوروز، تمام اسبها ،
ازبين رفتند. نگهبانان ، نزدايوب آمده وماجراي مرگ اسبها رابراي او تعريف كردند ولي ايوب
با خونسردي همان جواب قبلي راداد : ( اسبهارا خداوند به من داده بود وخود او ازمن ، پس گرفته
است ومابايد شكر گزار خداوند باشيم ) . هنوز هفت روز از مرگ اسبها نمي گذشت كه ناگهان آتش
هولناكي درگند مزار ها وباغهاي بپاشد و تمام آنها طعمه حريق گرديده وازبين رفت . دهقانان باعجله
خودرا به ايوب رساندند و ماجرارا به اوخبردادند. ولي ايوب همانند گذشته ، با آرامش جواب داد:
( انها امانت خداوند بود واراده اوبراين است كه آنهارا ازمن بگيرد . خدارا سپاس مي گويم كه به
من نعمت ايمان وزندگي عطا كرده است و مرا مورد آزمايش قرار مي دهد ) . حالا ديگر داراييهاي
ايوب ازبين رفته بود واو از مال دنيا چيزي نداشت ، و حتي محتاج روزانه خانواده ي خود شده بود،
ولي صبر مي كرد وهمسر وفرزندانش را دلداري مي داد وبه آنها مي گفت : ( اين اراده وخواست
خداوند بوده است واو به صبركنندگان اجري عظيم ، مي فرمايد ومابايد شكرگزار او باشيم ) .
شيطان ، هر چه تلاش مي كرد ، ايوب رابه خاطر اين بلاها وسوسه نمايد ، تااو لب به اعتراض
وناشكري در برابر خداوند باز كند ، نمي توانست و ايوب دربرابر همه سختيحا ، خدارا شكر
مي كرد وصبر مي كرد. مدتي گذشت . روزي فرزندان ايوب در مكتب مشغول درس خواندن
بودند. استاد براي لحظه اي از مكتب خارج شد . دراين هنگام ، زلزله اي رخ داد
ومكتب خراب شد وفرزندان ايوب كشته شدند . استاد كه شاهد ما جرا بود ، ايوب وهمسرش راخبر كرد وهمگي خود را به مكتب رساندند . ابتدا شيطان مي خواست ايوب راسوسه كند
كه چرا بايد بلا بر سر تو بيايد وچرا فقط بايد فرزندان تو بميرند ولي ايّوب به خود آمد وشروع به دلداري دادن همسرش كرد و گفت : «ما در حال آزمايش الهي هستيم ،فرزندان ما امانت خداوند بودند و او هم از ما پس گرفته است وما بايد صبر كنيم كه اوبه صبر كنندگان اجري عظيم، خواهد داد ».
هنوز بيشتر از يك هفته از مرگ فرزندان ايّوب نگذشته بود كه روزي پاي ايّوب درد گرفت وتاول زد كم كم تاول تبديل به زخم شد وزخم زياد شد تا اينكه تمام بدن اورا فرا گرفت وهمه بدنش چركين وزخم آلود شد بيماري ايّوب باعث شد ، همه دوستان وهمسايه و فاميلهايش از او دوري كنند وفقط همسرش رحمه دركناراو باقي ماند . ايوب در
گوشه اي، روي زمين افتاده بود و حتي ديگرنتوانست ازجايش حركت كند . ولي لحظه اي دست از عبادت خداوند به ما داده است.
بسيار اندك مي باشند ومابايد شكر گزار خداوند باشيم . اراده خداوند بر اين است كه سلامتي
راكه خود او به من داده پس گيرد . » رحمه همسر مهربان ايوب ، دركنار او مانده بود وبا عشق وعلاقه از او پرستاري ومراقبت مي كرد . يك روز، همسايه ها به طرف ايوب
آمدندوگفتند: «اي ايوب! ما مي ترسيم كه بيماري تو ، به فرزندان ما سرايت نموده و آن
ها را مريض كند . تو بايد از اين شهر بروي .» سپس ايوب راروي تكه قرار دادند وبه بيرون
شهر، دركنار نهري بردند وبراي او ورحمه درآنجا سرپناهي ساختند و باز گشتند. ولي رحمه
، همسر مهربان ايوب دركنار اوباقي ماند. رحمه روز ها به شهر مي آمدونزد اقوام خويش كار
مي كردوبا مزد آن ، مقداري غذا وخورا ك تهيه مي نمود وغروب پيش ايوب باز مي گشت.
روزي تحمل رحمه ، تمام شد واو شروع به ناليدن از وضعشان كرد وبه ايوب گفت : «چرا
بايد اين بلا هابرسرما بيايد. چرا ازخداوند نمي خواهي كه مارا نجات دهد وبه حال اولمان
باز گرداند. » ايوب از اين ناشكري همسرش بسيار غمگين شد، گريه كردوگفت: « چرا به
درگاه خداوند ناشكري مي كني . اين بلاها دربرابر نعمت هاي خداوند بسيار اندك است. به خدا قسم، اگرخوب شوم يكصد تازيانه به خاطر اين حرف، به تو خواهم زد. » رحمه از گفته
خود پشيمان شد واز خداوند خواست كه او را ببخشد، سپس براي تهيه غذا به شهر رفت . در
اين هنگام فرشته اي از طرف خداوند نزد ايوب آمده وچنين گفت : « اي ايوب ! برخيز كه
مصيبتها وبلاهاي توبه پايان رسيده وخداوند برتو رحمت نازل كرده است . و تو ازآزمايش سر
بلند بيرون آمدي، اينك پاي خودرا بر زمين بزن وخود رادرون چشمه اي كه از آن خواهد جوشيد بشوي . » عصر كه رحمه از شهر باز گشت، ايوب رانيافت وبه جاي او جوان زيبا
وبلند قامتي راديد كه دركنار سرپناه آنها ايستاده است. جوان ازاو پرسيد : « دنبال چه
مي گردي ؟ » رحمه جواب داد: « به دنبال شوهر بيمارم ، ايوب پيغمبر. نمي دانم چه بلايي
سرش آمده است . » جوان گفت : « اي رحمه ! من ايوب پيامبر مي باشم وبه لطف خداوند
روز گار سختي ما به پايان رسيده است . » سپس رحمه نيز، خود را در آن چشمه شست و او هم ، مانند روزگار جواني خود گرديد . هردو به شهر باز گشتند وخداوند فرزندانشان را زنده كرد و دوباره آنهارا صاحب مال واموال فراوان ساخت . ايوب پس از مدّتي تصميم گرفت قسمي كه خورده است ، به جا آورده و100تازيانه به رحمه بزند . امّا خداوند به او فرمود«اين زن ، با اين همه خدمتي كه به تو كرده ، لايق تازيانه نيست وتو بايد به او لطف ومهرباني كني وبراي اينكه قسم خود را به جاي آوري ، 100ساقه گندم را در كنار هم قراربده و يك ضربه ارام براو بزن.» ايّوب به اين دستور عمل كرد وپس ازآن،رحمه رابسياردوست مي داشت وبه او مهرباني مي كرد..
پايان